آرادی در سرزمین عجایب
دیروز صبح به همراه خاله سعیده و عمو یوسف آرادی رو بردیم سرزمین عجایب. تو کل مسیر که به من چسبیده بود و دستم رو ول نمیکرد و میگفت مامان تو هم بامن بیایا و هر چقدر من تکرار میکردم باشه آرادی بازم اصرار میکرد نمیدونم چه ترسیه که تو وجودش نشسته. وقتی هم وارد قسمت بازی ها شدیم انگار ترس چند برابر شد و از اون طرف هم یکی از اون عروسکای گنده رو دید و دیگه حسابی ترسیده بود و وقتی بقلش کردم از شدت ترس داشت میلرزید. هر چقدر هم که میگفتم مامان میخوای بریم خونه میگفت نه میخوام بازی کنم. اینقدر دور زدیم تا به یه قطار بازی رسیدیم و انگاری داشت راضی میشد که سوار بشه و گفت مامان پس تو هم بیا باشه. تا اینکه با یه آقا پسری دوست شد و هر دوتا باهم رفتن...






